وقتي زن براي بار سوم ØØ§Ù…له شد٬نميدونست چکار کنه.بار قبل هم نا خواسته ØØ§Ù…له شده بود Ùˆ ØØ§Ù„ا بايد Ù¬ دنبال يه دکتر ميگشت Ú©Ù‡ کورتاژ کنه.بچه هاش خيلي Ú©ÙˆÚ†ÙŠÚ© بودند٬ دوتا دختر Û² ساله Ùˆ Û³ ساله . زن واقعا بچه را نمي خواست. با همسرش مشورت کرد٬شال Ùˆ کلاه کردند ٬بهشون آدرس يه متخصص زنان رو دادند٬ دکتر نصراللهي.مرد بعد از معاينه Ú¯Ù�ت: چرا ميخواين نباشه.زن Ùˆ مرد ناله کنان Ú¯Ù�تند:بچه ها کوچيکند٬ از اين گذشته Ù¬ ما واقعا بچه نميخوايم.دکتر نصراللهي Ú¯Ù�ت:زن من آلمانيه.ما يه پسر Û´ ساله داريم Ùˆ همسر من امکان بچه دار شدن مجدد رو نداره٬ تعهد بدين بچه رو به من بدين٬ من اونو تبعه آلمان ميکنم Ù¬ به همراه نصÙ� تمام اموال Ùˆ املاکم.بعد با تØÚ©Ù… Ú¯Ù�ت: ولي بايد تعهد بدين٬ Ú©Ù‡ هيچ زماني دنبالش نياين Ùˆ با معرÙ�ÙŠ خودتون Ù¬ آرامششو بگيرين.
زن Ùˆ مرد٬ بايد تصميم ميگرÙ�تند٬ Û²Û´ ساعت هم Ù�رصت داشتند٬ Ù�ردا ØµØ¨Ø ÙŠØ§ بايد تعهد ميدادند Ù¬ يا بايد٬ خودشون بچه رو Ù†Ú¯Ù‡ ميداشتند.
زن Ùˆ مرد Ù¬ خسته Ùˆ وامونده Ùˆ بلاتکليÙ� برگشتند ٬رÙ�تند پيش يه خانم دکتر پولکي . دکتر بعد از معاينه به زن Ú¯Ù�ت: آخر Ù‡Ù�ته آينده براتون وقت زدم.زن Ùˆ مرد بيشتر پا Ù�شاري کردند٬ دکتر Ûµ روز زودتر وقت زد.بعد Ù¬ آزمايش براي زن نوشت. روز موعود زن Ùˆ مرد Ùˆ جواب آزمايش دم بيمارستان بودند٬ دکتر در ØØ§Ù„ÙŠÚ©Ù‡ پريشون بود٬ Ú¯Ù�ت: برادرشوهرم توي آمريکا سکته کرده Ùˆ Ù�وت شده٬ ديروز جنازه اش رسيده٬ امروز هم دارم ميرم براي تشيع.ØØ§Ù„ا ØØ§Ù„ا ها هم نيستم.شايد Ù‡Ù�ته ديگه بر گردم.
قابله هاي Ù…ØÙ„ي٬ داروي هزار Ùˆ ÙŠÚ© معجون بود Ú©Ù‡ به خورد زن ميدادند٬ هر روز مجبور بود يه وزنه Û²Ûµ کيلويي رو بلند کنه Ùˆ دور ØÙŠØ§Ø· بدوه Ù¬ اما ٬بچه به ديواره دنيا Ùˆ رØÙ… سÙ�ت Ùˆ سخت چسبيده بود Ùˆ ول Ú©Ù† هم نبود.
بعد آدرس يه دکتر ديگه رو دادند٬ زن Ùˆ مرد با استمرار Ù�راواني Ù¬ دنبال سقط اين بچه بودند.اطراÙ�يان همه Ú©Ù�ري شده بودند Ù¬ اما Ù†ØµÙŠØØª Ùˆ التماس هم Ù�ايده اي نداشت.
رÙ�تند٬ پيش يه دکتر ديگه٬ اينبار همه کارها رو براه بود. Ùˆ زن منتظر لباس اتاق عمل بود.يه پرستار بهش Ú¯Ù�ت: از دست خودت سيري؟ يا از دست بچه ات؟ميدوني؟تا ØØ§Ù„ا چند تا زنو عليل کرده؟چند تا بچه رو هم Ú©Ù‡ ميخواسته بيندازه٬ Ù�قط دست Ùˆ پاشونو چرخ کرده Ùˆ بچه ها چون مغز Ùˆ قلب سالمي داشتند ٬زنده موندند ولي عليل دنيا اومدند٬بدون دست Ùˆ پا.زن Ùˆ مرد آهسته Ùˆ بدون سرو صدا ٬بدون اينکه پولو از ØØ³Ø§Ø¨Ø¯Ø§Ø±ÙŠÙ¬ پس بگيرند٬از بيمارستان بيرون اومدند. Ùˆ از دراگ استور بغل بيمارستان يه لباس ØØ§Ù…Ù„Ú¯ÙŠ خريدند.
چند ماه بعد با استرس و دلشوره گدشت.هم براي مرد ٬هم براي زن.خودشون ميدونستند٬که چه بلاهايي سر اين بچه بي زبون آوردند٬ميترسيدند ٬از اينکه بچه عقب ا�تاده ٬ يا �لج باشه.
تاريخ: ۳ بهمن ۱۳۵۵
مکان: بيمارستان گلستان
جنسيت:دختر
وزن: ۵۸۳۰ گرم
سنگين ترين نوزاد متولد شده در آن بيمارستان
اون بچه من بودم. من Ù�ردا Û²Û¶ ساله ميشم.Ùˆ اتÙ�اقا از سماجتم هم خيلي Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù….من زندگيمو دوست دارم Ùˆ پدر Ùˆ مادري Ú©Ù‡ ØØ§Ù„ا عزيزترين Ù�رزندشون هستم Ùˆ به وجودشون اÙ�تخار ميکنم.اين چيزيه Ú©Ù‡ هميشه خودشون هم به من ميگند.زندگيمو مديون سماجتم, Ùˆ دکتر نصراللهی هستم Ù¬Ú©Ù‡ ØØ§Ù„ا نيستش Ùˆ من خيلي دوستش دارم.اون تنها کسي بود Ú©Ù‡ منو قبل از تولدم خيلي تØÙˆÙŠÙ„ گرÙ�ت.
Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ به هر Ú†ÙŠ ميخوام ميرسم Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… ٬کتابي نوشتم Ù¬Ú©Ù‡ هميشه ميخواستم بنويسم.مقاله ها Ùˆ گزارشهايي Ú©Ù‡ هميشه خوندنشون خيلي ها رو به Ù�کر وا ميداره. Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ هستم Ù¬ چون لازمه Ú©Ù‡ باشم.Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ برادر شوهر اون خانم دکتر پولکي به موقع مرد.Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ اون دکتر بيسواد ٬کارشو بلد Ù†Ø¨ÙˆØ¯Ù¬Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… که٬ دکتر نصراللهي Ù¬ انسان بود. Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ هستم .